
روز دوم جدایی
فهمیدم که فیلم دیدن با اون خیلی لذت بخش بود
مالنا رو شروع کردم به تنهایی دیدن
مثل غذای یخ کرده میمونه برام
| صفحه نخست | پست الکترونیک | آرشیو وبلاگ | R.S.S | قالب بلاگفا | ||
![]()
درباره وبلاگ
ابر ابر تمام روزهای ابری، روزهای تولد من هستن
مطالب تازه
روز دومروز اول خیلی هم خوب حواسم نیست هادوی لعنت به رابطه ها و خاص بودن نسبیت دارند زمستون خدا گذشته ها دخترانگی ها
آرشيو وبلاگ
خرداد 1391اردیبهشت 1391 فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 آذر 1389 مهر 1389 مرداد 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 دی 1378
لينك دوستان
تهرانرايران تياتر حقیقت نوشت سودابه بهنام سر هرمس میس پرسوس کسوف(فتو بلاگ) در قند قزل آلا بلوط گذر از معنا مشو حسام |
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 23:55 توسط شیوا
روز دوم جدایی فهمیدم که فیلم دیدن با اون خیلی لذت بخش بود مالنا رو شروع کردم به تنهایی دیدن مثل غذای یخ کرده میمونه برام نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 22:20 توسط شیوا
امروز روز اول جدایی بود فهمیدم که چقدر نگرانش شدم و چقدر دلم میخواد که حالش رو بپرسم و چقدر همیشه نگران بودم و همیشه بازدارنده ای بوده که اگر توجه کنم، قطعا وابسته می شه ... امیدوارم هردو همینطور ایستادگی کنیم و سکوت ... ممنونم برای همه چیز نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 21:47 توسط شیوا
نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 0:50 توسط شیوا
گاهی حواسم نیست موقع خواب یا وقتی دارم چیزی رو می خونم یا وقتی تمرکز میکنم بی هوا دندون هام رو روی هم فشار میدم برای مدت ها یکهو کسی صدام میزنه یا چیزی حواسم رو پرت میکنه سرم رو که بالا میارم میبینم ساعت هاست دندون هام روی هم بودن و فکم درد میکنه جدیدا بیشتر شده این حالت اخم هم میکنم موقع خواب و کار و خوندن عجیب نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 0:3 توسط شیوا
هادوی فرض کن این حیاط پشتی خونه شماست فرض کن این منم و اون تویی و حالا فرض کن که امتحان رو خراب کردم همون اندازه که اونموقع دلم میخواست بیام اون کوچه حالا هم می خوام حالا ببین که چقدر دلم تنگه برات
به آغوشی برای گریه و دست هایی برای ... نه فقط آغوشی برای گریه کافیست کاش گریه کنم نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 21:29 توسط شیوا
دلم می خواست بگم دو ماه فرصت م یخوام تا فکر کنم، بگم یکم تنهایی کمک میکنه...اما حق نداری وقتی وارد رابطه شدی تنهایی بخوای، پس اون چی میشه... و من مثل همیشه آخرین در رو باز کردم و پریدم بیرون... درد داشت برخوردم با زمین، اما حداقل این بود که فرار کردم... دیگه نگران نمی شدم که حالا چی میشه...نکنه نشه؟ نکنه من برای اون و اون برای من نباشیم؟ پس تمومش کردم و اینکار رو خیلی خودخواهانه انجام دادم بدون اینکه فرصتی برای... چه اهمیتی داشت... بارون میاد از عصر... امروز تمام مدت ابر بود..چه توی دل من، چه توی دل آسمون... گرم بود هوا، اما من یخ بودم... دست های اون هم وقتی ساعد من رو گرفت که از خیابون رد بشم، یخ بود... وقتی کنارم نشست سرد بود... وقتی روبروم نشست گرم شده بود...سیگار دستش بود و مطمئن بود که من دارم اشتباه میکنم... اما اینبار برگشتی نیست... چون نمی شه توی رابطه تقاضای دو ماه مرخصی کرد... چون اونقدر آزار دادی که روت نمی شه باز برگردی و چیز جدیدی طلب کنی بهم گفت تو میدونی شرایطت خاصه، میدونی حالت خاصه توی رابطه... هر بار این جمله میاد توی ذهنم، بغض میکنم، چرا باید من خاص باشم؟ چرا نباید من هم طبیعی باشم؟ چرا نمی تونم عاشق بشم؟ چرا همه چیز اون دقیقا همون چیزایی هستن که من دلم میخواد و من نمی تونم عاشقش بشم؟ چرا من نمی تون لمس بشم؟ چرا یخ کرده تمام سلول هام؟ چرا بی دلیل مجبورم همه چیز ور تموم کنم تا باز دیگری آسیب نبینه؟ شیوا قطعا فردا ازم می پرسه چی شد پس؟؟ و زهرا... چه دلیلی بیارم؟ بگم چرا؟ چون من خاصم؟؟!! نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 20:37 توسط شیوا
انیشتین به یه نظریه رسیده بود...نمیدونم اسمش چی بود، اما میدونم توی مایه های همون نسبیت بود... و من امروز مطمئن شدم که وجود داره!! همونطور که وقتی شادی زمان زود میگذره و وقتی دپرسی دیر، فاصله ها هم بلند و کوتاه میشن... امروز دیدم که پاک لاله تا جمالزاده اندازه تمام اشک هایی که غورت دادم طول کشید و انقدر اخم کردم که سرم درد گرفته... امروز دیدم که راه کش میومد جلوی چشم هام... دیدم که اتوبان طولانی بود و هرچی میرفت این لعنتی تموم نمی شد... انگار تا قزوین بری... و قزوین...آه... امروز روز بدی بود... نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 22:32 توسط شیوا
![]() نمیتونم دیگه حتی دلم نمی خواد تلاش هم بکنم راهی نیست من کمترین اعتمادی به "دوستت دارم" ها ندارم و میدونم و مطمئنم که تمامشون در اثر یه بحث کوچیک تبدیل می شن به شکنجه من دلم نمی خواد کسی من رو عاشقانه دوست داشته باشه دلم نمی خواد عزیزم ِ کسی باشم نمی خوام برای کسی باشم دلم میخواد فقط نزدیک آدم هایی باشم که دوستشون دارم خیلی معمولی نه از اون حرف های باور نکردنی " من همه کار میکنم تا..." من هیچ تلاشی برای بدست آورده شدن نمی خوام دلم می خواد نباشم شاید برگردم به روزای خیلی قبل از این که می شد باور کرد روزهایی که انقدر آزار نمیدیدم از لمس شدن از شنیدن جمله های عاشقانه از نگرانی ها برای من از همراهی ها ... دلم کمی آزادی می خواد از همه این ها دلم فرصت می خواد برای فکر کردن به حرف های مامان به نگاه های بابا به آینده خسته شدم چرا همیشه همه چیز باید به ضرر من باشه نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:52 توسط شیوا
دوستی داشتم که بعدها دشمن شد، این دوست همیشه به من می گفت زندگیت شبیه ماشین سواری توی یه جاده می مونه، تو به جای لذت بردن از مناظر اطراف، یا حتی توجه به اینکه ماشینت کجا داره میره، دائما داری از آینه به عقب نگاه میکنی... نمیدونم چقدر گذشته از این حرف، اما من عوض شدم، خیلی زیاد، اونقدری که حداقل فکر کردن به گذشته رو بذارم برای وقت هایی که از نظر احساسی شکسته شدم و نیاز دارم کمی دپرس باشم. اما هیچوقت نتونستم بپذریم که گذشته گذشته و نباید بهش برگشت...این گذشته توی زندگی آدم خیلی تاثیر میذاره و گاها بخش بزرگی از آینده رو می سازه... و برای من غیر قابل اجتناب هست که به گذشته کاری نداشته باشم... حالا اگر بدی ای هم توی این گذشته ها هست، خوبی ها هم هستن! خاطره های خوب! که وقتی با دوستات توی کافه نشستی از بی حرفی میری سراغشون و دو ساعت اونقدر میخندی که گذشت زمان رو نمیفهمی و وقتی توی آینه خودت رو میبینه، ردِ اشک جاری شده از خنده هات رو روی کرم ضد آفتابت میبینی... این رد، درست همون ردی هست که توی آینده هم میمونه... آینده ای که خواه و نا خواه ِ من، از گذشته میاد! نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:24 توسط شیوا
بعد این کفش ها رو بپوشی بعد زندگی کنی مثل یک دختر واقعی ... حتی این دامن و نترسی از بلد نبودن ها یاد میگیری روزی که پرواز هم با کفش پاشنه بلند ممکن است نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 19:22 توسط شیوا
هیچی نتونستم بنویسم تقدیمش میکنم به شیما نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 16:13 توسط شیوا
وقتی لینک این عکس ها رو کپی میکردم، گفتم یه روز میرسه نتونم از خودم بنویسم، یا شروع کنم. میام یه دونه لینک برمیدارم، کپی می کنم، بعد هر حسی که داشتم، اونو می نویسم که اینجا خالی نباشه...چون خودم رو می شناسم، به محض اینکه کاری رو ترک کردم دیگه سراغش برنمیگردم، مثل فرانسه خوندنم... یا هرچیزی...خلاصه اینکه نمی خوام وبلاگ نویسی قطع بشه و برگردم توی سررسیدهای بچگی یا حتی درد دل با آدم ها که هرگز نتونستم و دیگه هم نمیتونم...
... این آسمون پر از بادکنک آدم رو یاد کودکی هایی میندازه که بزرگترین مشکلاتمون مثلا کشف شدن کتاب غیر درسی توی جامیزی بود، یا شکستن شاخه درخت باغ پدربزرگ که روش تاب درست کردیم، یا افتادن توپ توی باغچه و خراب شدن تموم بنفشه های مادربزرگ، قایم کردن نوار کاستی که از دارایی های پسردایی بزرگه بود و ما بازش کردیم ببینیم چی توشه و دیگه نتونستیم جمعش کنیم، یا حتی خراب کردن رژ لب مامان از بس محکم کشیده بودیم روی لبهامون و حالا نه تنها رنگش پاک نمی شد از روی لبمون، رژ هم له شده بود و دیگه قابل استفاده نبود یا از همه وحشتناک تر چشمک زدن ها و دنبال شدن ها توسط پسر بچه همسایه که خیلی خوشکل بود و میومد دنبالمون دم مدرسه و ما هم اسگل!! به مامانمون گفتیم و رفت به مامانش گفت و دیگه نیومد... خلاصه دنیامون با مشکلاتی درگیر بود که نیم ساعته حل می شدن و بعدش فقط بازی بود و تاخت زدن و ... مثل حالا تبود، مثل حالا که تا ازدواج نکردیم هزار تا مشکل با آدم هایی که توی رابطه هامون هستن داریم و درس و استاد و خانواده و شهر و کشور و چیزهایی که روزی فکر میکردیم تغییر میکنن و بعدش به فکر تغییر خودمون میفتیم که دنیا رو از پایه عوض کنیم و بعد یه روز میبینیم که نمیشه و ... خلاصه فکرمون دائم تاب میخوره بین رفقایی که هرکدوم چیزی رو توی ذهنمون روشن یا خاموش میکنن و هر روز ، اگر مثل من باشیم، دلمون می خواد یه چیزی رو یاد بگیریم و رفته و نرفته ولش میکنیم و دوباره از نو و بعد ناراحت و حسرت به دل می مونیم که چرا بقیه ش رو یاد نگرفتم و .... اگر هم که ازدواج کرده باشیم، من خیلی درکش نمیکنم اما احتمالن یکم بزرگ تر می شیم و فکرهامون و درگیریهامون بیشتر مالی میشه و چطور این رو درست کنم و چطور اون ها رو بچینم و چیکار کنیم بهتر شیم و اصلا ولش کنیم و خلاصه اونهمه رابطه می شه یکی و بقیه مشکلات هم که از بین میرن در زمینه چیزهای سطحی... خلاصه که بچگی خوب بود!! مشکلاتش هم خووب بود! همه شون رو می شد توی کوچه پشتی صائمه اینا حل کرد... یا توی حیاط مروارید اینا...خیلی که بغرنج بودن، یه دعوا بود و بعد خونواده هایی که ما رو آشتی بدن... ... سوده، دوست عزیزم بچه دومش رو حامله ست... خوش بحال اون بچه!! چقدر فرصت داره که مشکلات کوچیک داشته باشه!! ... کلن من شادم، در حال حاضر هم غیر از دردِ بی اعتمادی مشکلی ندارم!! مامان و بابا و شیدا خدا رو شکر خیلی خوبن و من عاشقشونم و درگیری نداریم، خیلی لطیف زندگی داره جلو میره، تزم نوشته شده و نشده و حوصله دارم برای نوشتنش وقت هم دارم، کارهای انجمن هم در حال انجام هستن و همه باید از کار من راضی باشن!! دوست های خیلی دوست داشتنی دارم و از شر آدم های آزار دهنده هم خلاص شدم و حالا دیگه فقط یه چیز مونده که حلش کنم... بوس به همه نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 18:15 توسط شیوا
![]() جعبه کورن فلکس رو بغل کردم "تنها ماده غذایی که هرچی میخورم دردی احساس نمیکنم" دوست عزیزم شده این روزها خلاصه بغلش کردم و نشستم جلوی مانیتور "نمیدونم به صفحه نمایش لپتاپ هم مانیتور میگن یا نه" زل زدم بهش و دارم همونجور که مشت مشت این ذرت های نیمه شیرین رو میریزم توی حلقم، گودرم رو میخونم زندگی بقیه آدم ها رو موهام پیچ پیچ خورده ریخته کنار صورتم و من همینجوری با دستای کثیف هی میمالمشون کنار گوشم چشام درد میکنن، گریه نکردم ها، اما درد دارن مثل زن های 40 ساله شدم کلن که شکست عشقی خوردن دارم سعی میکنم درس های جدید بگیرم و کلن حرکت کنم از روی این موضوع اما یکم سخت تر از چیزیه که فکرش رو میکردم دلم حمام می خواد اوووه چقدر سخته بلند شدن بوی کیک کشمشی میاد باید بلند شم یه تیکه شو بخورم نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:52 توسط شیوا
![]() بعداز ظهر های جمعه همینجوری هر هفته دلگیر هستن حالا فرض کن توی این دلتنگی های مکرر تیک. پدر دوستت فوت کرده باشه تیک. کارهای انجمن ناپدید شده باشه و تنها فایل دست تو باشه و تو کیلومتر ها دور تیک.استاد هیچ جوابی به ایمیل های تو نداده در طول یه هفته تیک. به مدیر طرح اعتماد نداشته باشی تیک. استرس جواب آزمایش ها رو داری که نکنه واقعا به گندم حساسیت داشته باشی تیک. کسیکه اعتماد داشتی و مطمئن بودی کسی هست که توی دنیا شیوا بودن رو فهمیده باشه پووووووف!! دود شده و هوا رفته ... این میشه الانِ تو!! بشینی پشت لپتاپ دسپریت هاوس وایوز ببینی ببینی که چطور آدم بزرگ ها تلاش میکنن که زندگیشون از دست نره و همیشه شکست میخورن و فکر میکنی چه دلیلی وجود داره که مالِ تو همینطور نباشه و چه تضمینی که همه زندگی ها اینطور نباشن هیچ هیچ هیچ اعتمادی نیست نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 17:30 توسط شیوا
![]() خیر حتی نزدیک به شاد هم نیستم ... عشق باید آرومت کنه دوست داشتن هم نه اینکه بزرگترین فشار زندگی رو عاشقت بهت تحمیل کنه به هر بهونه ... ممنونم بابت این فشارها و این دردها که میدونی و باز ادامه میدی و حماقتِ پذیرفتن جمله ی " من جبران میکنم " انجام نمیدادی که جبران بخواد قول نمیدادی تعهد حداقل نمیدادی نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:14 توسط شیوا
![]() چرا براشون پذیرفتن نتایج اشتباهشون سخته؟ اینکه دیگران حق دارن مدتی ناراحت باشن و شما باید این هزینه رو بدید چرا نمیپذیرن؟؟ نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391ساعت 13:14 توسط شیوا
![]() هله لی لی هله لی لی ... یار من است او هی مکشیدش... جان من است او..هی مبریدش ... فیس بوک رو بستم دو روز نباشم هیچ جا ... شب زود بخوابم مامان رو بیشتر بغل کنم کارهام رو روی برنامه انجام بدم سریال هام رو تموم کنم چندتا فیلم ایرانی ببینم و بعد برگردم به دنیا با ورود بچه ها به رادیو ... نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:36 توسط شیوا
![]() سال بلوا تموم شد پدر ادونیس فوت کرد نبودم و دلم سوخت تنها بود حتمن ... بغض سنگینی دارم بعد از تموم شدن کتاب انگار آوار انتظارم این نبود آقای معروفی چرا؟ دلم سوخت برای معصوم برای نوشا برای خودم چقدر شبیه بودیم ... دلم می خواست ادون رو بغل کنم گفت بابا راحت شد شیوا راست میگفت شاید بابا مریض بود و این اواخر بدتر شده بود خیلی بدتر اما شما چطور راحت؟ خیلی کلمه بزرگی برای این دورانِ کاش بودم ... نوشا مُرد به سادگی نه عشقش فهمید نه مادرش که خوشبختش کرده بود و نه پدری که آرزوی خوشبختیش رو داشت هیچکس نفهمید غیر از باسی شاید که عباس بود و معروف ... لاک قرمز میزنم چای می خورم حتی چیپس شاید کمی فقط کمی تغییر کنم این حال این حال این حال لعنتی گیر کرده ... نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 22:59 توسط شیوا
![]() گاهی، یک ضربه، از طرف یک دوست تورو به خودن میاره میبینیی که دور شدی انگار از شیوا بودن از اصل و این تو نیستی این همون آدمی ِ که همیشه انتقادش میکنی خودت باش و بعد یه نه می گی ... و بغض میکنی از محدودیت ها که باید بشینی و ببینی که حتی دوست داشتن را باید در پستوی خانه نهان باید باید باید کرد نوشته شده در شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:4 توسط شیوا
![]() نرفتم امسال هم نمایشگاه کتاب مثل پارسال هر سال 9سال پشت هم رفتم سالی دوبار گاهی بیشتر حتی با آدم های مختلف دوسال شده که حتی رغبت هم ندارم از بس پول ندارم یا از بس از شلوغی می ترسم شاید هم از بس دلگیریم همه از هم ... نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت 22:9 توسط شیوا
![]() و امروز بهترین روز زن بود روزی که با درد شروع شد با درد هم تموم شد اما برای اولین بار من مشتاق بودم که با این درد برم بیرون و مشتاق تر که دست هام رو به باد بسپرم و آغوشم پر از عطر زندگی بود و چه ناشیانه ... امروز زن بودن مثل همیشه نبود برابر بود مثل روزی نبود که بعد از دریافت گلوبندی طلایی گریه کردم که شعورم به هیچ نمیرسه امروز حرف زدم حرف زدم خاطره ها رو گفتم و در آخر آغوشی باز من رو در خودش جا داد و چه گرم و چه آرام... زن بودن چقدر دلچسبه وقتی مقایسه نشی وقتی زن بودن ملاک تو بودن نباشه نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:22 توسط شیوا
![]() همین... شاید شاید روزی شروع بهترین تصمیم بود و شاید روزی بلاخره اونچه که منتظرشم برسه یه حس بعد از این آرامش نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 22:14 توسط شیوا
![]() می خوام یه کار خطرناک بکنم و عجیب اما شدیدا نیازه که این کار انجام بشه وگرنه خیلی چیزا معلوم نمیشه بنابراین انجامش میدم به هیچ کس هم نمیگم وحشتناک استرس دارم امیدوارم خوب پیش بره نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:31 توسط شیوا
![]() بعد از مدت ها رفتیم تئاتر یه نمایش فوق العاده با جلوه های ویژه و موسیقی زنده صدای بینظیر بازی های عجیب و موضوع باز نفهمیدیم چی شد اما از هر لحظه ش لذت بردیم آدمهایی که باهاشون بودم خیلی خوبن شب شادی بود نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 13:9 توسط شیوا
![]() چه دلنگرانی، گاه، وقتی که با منی و من پیروزتر و سر افرازتر از دیگر مردان! زیرا نمیدانی که در من است پیروزی هزاران چهره ای که نمی توانی ببینی، هزاران پا و قلبی که با من راه سپرده اند، نمی دانی که این، من نیستم "من" ی وجود ندارد، من تنها نقشی ام از آنان که با من میروند؛ که من قوی ترم زیرا در خود نه در زندگی کوچک خود تمامی آن زندگی ها را دارم، و همچنان پیش می روم زیرا هزاران چشم دارم با سنگینی صخره ای فرود می آیم زیرا هزاران دست دارم، وصدای من در ساحل تمامی سرزمین هاست زیرا صدای آن هایی را دارم که نتوانستند سخن بگویند، نتوانستند آواز بخوانند، و امروز با دهانی نغمه سر می دهند که تو را می بوسد. نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:25 توسط شیوا
![]() بزرگترین غصه این روز هام رو بلوطک نوشته "ما
همیشه اونایی رو که میدونیم دیگه هیچکی تو دنیا نمیتونه به اون کیفیت
دوستمون داشته باشه، رو ترک میکنیم. داغ این درد هم همیشه میمونه. اما
اگه چارهای بود، حتما میایستادیم. حتمام میایستادم. ببین. ببین. منو
ببین. کار نمیکرد. کار نمیکنه. تلخه تلخه تلخه. " و من عجیب میترسم این روزها استرس تعریف نشدنی رو حس میکنم کاش تموم شه نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:34 توسط شیوا
![]() -سلام، روزتون بخیر -خوش اومدید، چی میل دارین - یه فنجون گل سرخ -با شکر یا بیشکر؟ -آقا از گل سرخ شیرین تر هم مگه هست؟ -نه خانم، خواستم سلیقه تون رو بدونم -ای بابا، دل ما زنده ست - همیشه باشه الان میارم خدمتتون - مثل همیشه، گرم باشه... توی فنجون همیشگیم - شما هم فنجون دارین؟ - همیشه داشتم - اوه من فراموشتون کرده بودم -مدتی نبودم، مرده بودم - پس تولد دوباره تون رو تبریک میگم براتون همراهش کیک هم میارم کیک هامون برای بیبی هستن باید تستشون کنین - ممنون امروز زیاد میشینم طوری نیست؟ - کافه از خودتونه... نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:32 توسط شیوا
![]() کلن خونه بودن خوبه مامان برام موز میاره صبح زود بیدارم میکنه برم آزمایش خون بدم برام نون جو میخره مجبور نیستم تنهایی یه عالمه بار به دوش بکشم و دکتر برم تلویزیون همیشه در اختیار من ِ کتاب هست سازهنی و سمفونی نهم بتهوون و کسی نمیگه صداش روی مغزمه من بچه ی ضعیفی شدم باید دلم خوش باشه اجازه دارم برم تئاتر تا نیمه شب باید دلم شاد باشه نباید استرس داشته باشم دوست ها میان کرج دیدنم نباید زیاد از خونه دور بشم خونه بودن خوبه نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:31 توسط شیوا
![]() بلوبری نخوردیم هرگز نبوده توی این مملکت حتی جاهای با کلاس تجریش و قائم هم نبود انگار اما میدونم که دوست داره ... کلکسیون فنجون ها فراموش شده اما خیلی چیزهای دیگه جای اونها رو گرفته مثل شادی از داشتن یه دفترچه رنگی ... چای با بیسکوییت خوشمزه بود یه برگ نعناع روی چای بود عطر زیبایی داشت ... دستم بوی عطر و سیگار میده سیگار تو عطر من تلفیقش رو دوست دارم ... فعلن تا همین جا برای تو |